تبليغاتX
* عروس مردگان *

* عروس مردگان *

TinyPic imageسلاممممممممممTinyPic image

TinyPic imageسلامممممTinyPic image

TinyPic imageسلاممTinyPic image

امروز تولد داداش محمد گلم بود داداشی تولدت مبارک ایشاالله مثل کلاغ عمر کنی بدوووو بیااااا کادوتو بگیرـــــ

فردام تولد بابا جون گلمه که قربونش بشم فداش بشم بابای گلم پدر مهربونم تولدت مبارک ایشاالله سایت هزار سال بالای سرمون باشهههه ..... (به قول شکلات) بوس بوس ماچ ماچ از نوع سفارشیش

دوست دارم یه عالمه هرچی بگم بازم کمه

خوب دیگه ما رفیتم پی کارمون هههههههه

ای جان جان دردو بلات بخوره تو سرم عشقم......(اینم شعر آخرش هههههه)

+نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت1:7توسط هانیه | |

یه سلام خیلی بزرگ به دوستای گلم که لطف دارنو به من سر می زنن

 بشخید که من یکم دیر به دیر آپ می کنم

 این چند وقت یکمی کارم قاطی پاطی شده بود ولی در مجموع خوب بود بغییر از دو ههفتش دوتا اتفاق خوب واسم افتاد که یکیش خیلی مهم بود اولیش این بود  دوست جونم اومد پیشمو یه دل سیر باهم بودیمو حال کردیم دلم واسش یه عالمه تنگیده بود(بووووووس برای دوست جونم)........دومین اتفاق خوب و مهمم  این بود که کاری رو که پارسال انجام می دادم دوباره امسالم بهم پیشنهاد شده ولی خیلی بهتر از پارساله پیشرفت کردم....حتی محیطشم بهتره.......پارسال یه اپراطور ساده بودم ولی امسال مدیریت یه گروه از بچه ها رو به عهده دارم.......یه گروه جون که هممون باهم دوستیم و اگه خدا بخواد دوستیمونم تو همین جا گسترده می کنیم....همه جوره تومون هست , دانشجو, پشت کنکوری, تازه از خدمت سربازی برگشته, همه نوع داریم ....من بچه های گروه رو انتخاب کردم البته به کمک دوست عزیزم سانازجان و مهندس که این پروژه مال اونه.......مدیریتش رو به من داده تا من روی کار بچه ها نظارت داشته باشم و ساعت و وقتشو تعیین کنم......تازه یه چیز خوب مهندس درصد سهم بچه ها از پروژه رو هم گذاشته به عهده من, من تعیین می کنم که هرکسی چند درصد سهم می بره البته بغییر از سهم خوده مهندس که جداست........از بچه ها هم هرکی فعالیت بیشتری داشته باشه مطمعنن سهمشم بیشتره این دوسه روزه فقط داشتم حساب کتاب می کردم ببینم واسه هرکاری که بچه ها می کنن چند درصد سهم بزارم.....(مثلا بازاریابی.نصب نرم افزار.......)خیلی چیزای دیگه خودمم که سهمم یه کوچولو بیشتره چون بغییر از مدیریت مثل خرم کار می کنم آخه در این حال اپراطورم هستم.....از هفته دیگه هم باید همش تلفن دستم باشه بچه هارو چک کنم........تازه بغییر از اینا درسمم هستش..........یه کار کوچولو دیگه ای هم هست که ممکنه دوهفته ای از کارو زندگی بندازتم اونم به کنار......تمام کارام قاطی پاطی شده. Mummy .......شنبه هم یه جلسه با بچه ها داریم.....

خدا جون من کارمو فقط با امید به تو شروع کردم کمکم  کن بتونم به خوبی گروه رو بچرخونم.....خودت می دونی که من تاحالا این جور کارارو نکردم....من همون یکی یه دونه ی لوسم......بهم کمک کن از عهدش بر بیام.......خیلی دوست دارم....تنهام نزا ا ا ا ا ا ار........یه کاری کن جلوی دوستام یه مدیر خوب باشم........تو لطف کردیو آروزی منو برآورده کردی من همیشه آروز داشتم که یه مدیر باشم(مدیریت یه گرو رو داشته باشم)حالا که کمکم کردی تا به خواستم برسم تنهام نزار کمکم کن که یه مدیر خوب باشم_________

کی فکرشو می کرد دختر شیطون یکی یه دونه لوس خل و چلی مثل من به اینجا برسه______دختری که عاشق تفریح و گردش با دوستاش بود اینجوری بشه______دختری که عاشق اذییت کردنو سرکار گذاشتن مردم بود اینجوری بشه____داره جدی جدی باورم میشه من بزرگ شدم خیلی بزرگ دیگه باید از عهد کارام بربیام باید روی پای خودم باشم____اما حالا دیگه تنها کارای خودم نیست بلکه کارای چند نفر دیگه ر هم باید زیرنظر داشه باشم باید کمکشون کنم که حقشون ضایع نشه_____چون در این حال یه نمایند از طرف اونا هستم______من حتی بلد نبودم با یه مدیر یا بایک شخص نسبتا مهم درست صحبت کنم_____ولی الان سروکارم فقط افتاده با این جور افراد_____کمکم کن که جلوشون کم نیارم خدااااااا______

دوستای گلم واسم دعا کنید______

و در آخر دعایی که همیشه عاشقش بودم

خدایا تو گفتی بنده هاتو دوست داری پس اونقدری دوسم داشته باش که تو وجودم حست کنم... که هیچ وقت احساس تنهایی نکنم که هیچ وقت از زندگی و شکست و پیروزیش خسته نشم ...

+نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت1:53توسط هانیه | |

سلام بچه ها

خوبید؟ چرا میزنی حالا باشه سلام بزرگا خوبید؟ خوب شد

هوووووووووووووووووووووووووووووووووو

اینی که نوشتم نفهمیدید معنیش چی بود نه؟  وایسید تا بگم.....

چندروز پیش دختر داییم اومد دنبالم گفت بیا بریم خونه یکی از دوستام همه جمعن گفتم چه خبره گفت بیا تا بت بوگوم.......

ما هم پاشدیم رفتیم با این دختره ببینیم کجا میره... چشمتون روز بد نبینه ما رو ورداشت برد یه جلسه احضار(شاید هم اضحار شایدم اهزار نمیدونم ) روح اونقده خوش گذشت یه سری آدمای خل و چل و دییوووونه اومده بودن روح احضار کنن .. منو این دخرت داییمم که به این چیزا اعتقاد نداریم پاشده بودیم عنر عنر رفته بودیم اونجا ... اولش که یه مقوا بود رو میز و یه مشت حروفو اینا روش نوشته بود بعد همه نشستنو یه نعلبکی آوردن و یکی که معلوم بود این کاره است( از کجاش معلوم بود نمیدونم) هی دستور میداد که صلوات بفرستید و دستتونو بزارید رو نعلبکی و هی میگفت روح عزیز اگه هستی حضورتو به ما نشون بده منم یهو یه جیغی زدم که خودم از ترس خودمو خیس کردم حالا بقیه رو نمیدونمPeeing Baby ....فک کن اتاق تاریک  یک حالی داد هر کی داشت از یه ور میدوید بعد گفتن چرا جیغ زدی گفتم احساس کردم یه سوسک رو پام داره قدم میزنه ....دوباره کور کچلا جمع شدن .... یهو (معلوم بود یکی داره میکشدش ها)نعلبکی حرکت کرد منم از این ور نعلبکی رو کشیدم دخترداییمم که فهمید اون هم از اونور شروع کرد به کشیدن دیگه بکش بکش بود دیگه جاتون خالی یهو دخترداییم کشید من ول کردم نلعبکی قیژ صدا کرد و شوت شد رو زمین من هم قه قه زدم زیر خنده یک حالی بردم که نگو

دیگه خانم اینکاره وقتی فهمید منو این دختره تنمون میخاره و همه رو گزاشتیم سر کار  شاکی شد و با فحش از اون مجلس   ما رو بیرون کردند فقط اینو بگم که بعد از این که اومدیم بیرون تا ۲۰ دقیقه نشسته بودیم کنار خیابون میخندیدیم  

حالا فهمیدی این هوووووووووووو که گفتم چی بود ؟ صدای روح بود دیگه..... حالشو ببرید روووووووووووح

این بود داستان من

تموم شد بای تا یه چند وخت دیگه

+نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت0:59توسط هانیه | |

این چند روز یکم سخت گذشت ولی خدارو شکر که خوب تموم شد با شایانم آشتی کردم

 

اینا رو وللش. ماه رمضونی مبارک. وای چقدر امسال سخت تر شده ولی خب باید طاقت آورد دیگه...

(هر کی ندونه انگار داره شکنجه میکنن که میگم باید طاقت آورد!!)

 

من عاشق ماه رمضون هستم وای یاد سال های گذشته می افتم شاید شیرین ترین و تلخ ترین خاطراتم بر گرده به این ماه

وای شب های قدر ...فکر کنین به حس وحال دعا نظر و نیاز و آرزو ...موقع افطار دعا کردن وای این قده اون لحظه سر آدم شلوغ میشه که نمیدونه از کجا شروع کنه اول واسه کی دعا کنه هر چی آرزو داری می گی انگار لحظه گفتن آرزو هاست گاهی اوقات آرزو ها رو با دعا اشتب میگیری یه جورایی از خدا طلبکار میشی ...اینقدی طول می کشه که با این همه فشار گرسنگی تو خودتی و داری با خدا تو دلت صحبت می کنی :خدایا تو گفتی اگه واسه دیگران دعا کنی بیشتر می گیره اول باید دیگران رو دعا کنی حالا منم طبق فرمول میرم جلو اول بقیه از کجا بگم شهر,  استان, کشور .. خب واسه اینکه دعات بگیره از جهان شروع می کنی البته اونا رو زود زود می گی کم کم میرسی به فامیل اینا رو هم میگی میرسی به خونه خودت پس خدایا کی نوبت خودم میشه خب واسه خونواده هم یکی یکی واسه هر کدوم یه چی می گی تا میرسی به خودت حالا مامان صدا میزنه بابا افطار کن دیگه داری استخاره می کنی!!! گیر میده بخور. آخه خدایا شنیدم که درهای رحمت بیشتری دم افطار اونم با لب روزه بازه . مامان الان باز می کنم روزه ام رو خرما رو بر میداری یواش یواش نزدیک می کنی به لبت همین جوری که میای واسه خودت و عزیز دلت دعا کنی  می گن چاییت سرد میشه اون یکی میگه نمی دونم نمک رو بده ... حالا اگه شد...دوباره مامان :تو که هنوز افطار نکردی تو که الان داشتی غر میزدی که کی افطار میشه...منم همین جوری تو فکر.... یعنی شایانم  که قول داده سر افطار دعا کنه هم دعا می کنه...به هیچ حرفی هم زیاد توجه نمی کنم جسمم هست ولی روحم با خودمه با شایانمه ...

خدایا حالا نوبت منه تو که می دونی من چی میخوام ازت خدایا خدایا خدایا خدایا یه کاری کن برم تو دل شایان یه کاری کن دوسم داشته باشه یه کاری کن منو بفهمه .بفهمه که فقط واسه صادق بودنش می خوامش واسه بهترین بودن نه واسه هیچی دیگه یه کاری کن برم تو دل همه مخصوصا شایانم واسه همه شادی بیارم مخصوصا شایانم همه رو ازم راضی کن مخصوصا شایان رو خودتم ازم راضی باش (این مخصوصا شایان نداشت!)آخه می دونم همه چی دست خودته. هر چی که باعث میشه منو به شایان نزدیک کنه جلو راهم بزار و هر چی که اونو ازم دور کنه از جلو راهم بردار خدایا تو فقط می دونی تو دلم چی می گذره خدایا تنهام نزار خدایا شایانم رو هم تنها نزار خدایا شایان هم  ازم خواسته واسش دعا کنم خدایا رو سیاهم نکن 

خدایا تو گفتی بنده هاتو دوست داری پس اونقدری دوسم داشته باش که تو وجودم حست کنم... که هیچ وقت احساس تنهایی نکنم که هیچ وقت از زندگی و شکست و پیروزیش خسته نشم ...

وای همه اینها شاید تو چند ثانیه بگذره الان که خودم نوشتم دیدم خیلی بیشتر از اینها زمان میبره ولی باور کنین همه اش از ذهنم می گذره تازه خیلی بیشتر!!!....که نگفتم ...

شایانم شنیدم فقط یه بار گذرت به این وبلاگ افتاده اینم به ته دعا هام اضافه کردم که حرف هامو بشنوی , بدونی تو دلم چی می گذره..

گفتی از یاد تو میرم نه عزیزم مگه میشه

به جا چشمام قلبم اما پیش توست تا همیشه

فاصله بین من و تو تا کجا دنباله داره...

روز موعود مطمئن باش که زیادم دور نیست

من کنار تو و تو مال منی تا همیشه

نمی دونم که کجا و با که هستی نمی خوام هم که بدونم

با تو من خونه ای ساختم توی قلبم تا همیشه...

یه روزی یه وقت یه جایی چشم من می افته تو چشمای تو 

اما این همین خیاله که با من هست تا همیشه

نمی خوام که نا امیدی بشینه تو قلب خسته ام

چی دیدی خدا رو شاید بشی مال من همیشه

 

این آهنگم واسه عزیزترین کسم گذاشتم امیدوارم دوست داشته باشه

حرفای منه به اون...... 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت21:1توسط هانیه | |

HeartbeatHeartbeatHeartbeatزيباترين قلبHeartbeatHeartbeatHeartbeat

 

روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيباترين قلب را در تمام آن منطقه دارد. جمعيت زيادي جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه اي بر آن وارد نشده بود. پس همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده اند.                  

 
 

 مرد جوان، در كمال افتخار، با صدايي بلندتر به تعريف از قلب خود پرداخت. ناگهان پيرمردي جلو جمعيت آمد و گفت:?اما قلب تو به زيبايي قلب من نيست.? 

مرد جوان و بقيه جمعيت به قلب پيرمرد نگاه كردند. قلب او با قدرت تمام مي تپيد، اما پر از زخم بود. قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تكه هايي جايگزين آنها شده بود؛ اما آنها به درستي جاهاي خالي را پر نكرده بودند و گوشه هايي دندانه دندانه در قلب او ديده مي شد.

 در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجودداشت كه هيچ تكه اي آنها را پر نكرده بود. مردم با نگاهي خيره به او مي نگريستند و با خود فكر مي كردند كه اين پيرمرد چطور ادعا مي كند كه قلب زيباتري دارد.

مرد جوان به قلب پيرمرد اشاره كرد و خنديد و گفت:?تو حتماً شوخي مي كني....قلبت را با قلب من مقايسه كن. قلب تو، تنها مشتي زخم و خراش و بريدگي است.?

 پيرمرد گفت:?درست است، قلب تو سالم به نظر مي رسد، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمي كنم. مي داني، هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده ام؛ من بخشي از قلبم را جدا كرده ام و به او بخشيده ام.                                    

 گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكه بخشيده شده قرار داده ام. اما چون اين دو عين هم نبوده اند، گوشه هايي دندانه دندانه در قلبم دارم كه برايم عزيزند، چرا كه يادآور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيده ام. اما آنها چيزي از قلب خود به من نداده اند.

 

اينها همين شيارهاي عميق هستند. گرچه دردآورند، اما يادآور عشقي هستند كه داشته ام. اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارها عميق را با قطعه اي كه من در انتظارش بوده ام، پر كنند. پس حالا مي بيني كه زيبايي واقعي چيست؟?

 

مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد. در حالي كه اشك از گونه هايش سرازير مي شد به سمت پيرمرد رفت. از قلب جوان و سالم خود قطعه اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پيرمرد تقديم كرد. پيرمرد آن را گرفت و در قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت.

 

مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود. زيرا كه عشق، از قلب پيرمرد به قلب او نفوذ كرده بود .


 

+نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت14:42توسط هانیه | |

چرا همیشه قدر چیزایی رو که داریم رو نمی دونیم و الکی الکی از دستشون می دیم

با اینکه هزار بارم واسمون تجربه بشه ولی بازم کار خودمونو می کنیم

 

شکست

من پذيرفتم شکست خويش را

پندهای عقل دور اندیش را
من پذيرفتم که عشق افسانه است
این دل درد آشنا دیوانه است
می روم شاید فراموشت کنم
با فراموشی هم آغوشت کنم
می روم از رفتنم دل شاد باش
از عذاب دیدنم آزاد باش
گرچه تو تنهاتراز ما مي روي
آرزو دارم ولي عاشق شوي
آرزو دارم بفهمي درد را
تلخي برخوردهاي سرد را
می رسد روز که بی من سر کنی.
مي رسد روزي که مرگ عشق را باور کني.
مي رسد روزي که تنها در کنار عکس من
نامه هاي کهنه ام را مو به مو از بر کني

 

با شایان تموم کردم ......گفت دیگه دوست ندارم.......

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت1:7توسط هانیه | |

ای خدا آخه من چرا انقدر بدشانسم

 

پری شب با شایان تو نت قرار گذاشتم گفت بیا منم می یام

راستی یادم رفت شایان رو بهتون معرفی کنم برید تا آخر بخونید اونجا همه چیو نوشتم.....

نمی دونم چرا پری شب هوشمند قاطی کرده بود من هی دیس می شدم

از شانس خوبمه دیگه......

زنگ زد بهم گفت یه عکستو برام سند کن گفتم باشه من الان می یام.....بعدش نمی دونم چرا یهو گیر داد گفت پسورد آی دیتو بده. منم بهش گفتم نه تورو خدا این یکی رو نخواه چون اصلا نمی تونم..... نمی دونم چرا انقدر بهم شک داره بعد دوبارمن دیس شدم وقتی برگشتم دیدم باهام قهر کرده جوابمم نمی ده یهو گذاشت رفت..... نگو بی شرف رفته بود با یه آی دی دیگه اومده بود منو اذییت کنه می خواست امتحانم کنه..... منم خوب می شناسمش آخه اولین بارش نیست همیشه بعضی وقتا با شماره های مختلف زنگ می زنه که مثلا منو امتحان کنه

بعد از چند دقیقه  دوستش امیرپویا اومد باهم کنفرانس گذاشتیم جاتون خالی.

امیرپویا با دوسته من دوست شده.... من خیلی ازش بدم می یاد نمی دونم چرا همش می خواد دوستی منو شایان رو خراب کنه.....ما همش باهم دعوا داریم دائم کل کل می کنیم....همیشه آخر دعوامونم شایان قهر می کنه.... ماهم مجبور می شیم به خاطر اون کوتاه بیایم.....خلاصه اینکه من از این پسره خیلی بدم می یاد ازش متنفرم......تا ساعت 12 شب مجبور شدم تحملش کنم فضول خان رو....

شایانم که دیگه نگو همش میگه امیرپویا بهترین دوسته منه....به نظر من بدترین دشمنشه خود خنگش خبر نداره....

تازه شایان میگه بیاین هفته دیگه با هم بریم ارم منم گفتم اگه این بیاد من نمی یام یهو دیدی قاطی کردم از بالای ترن هوایی پرتش کردم پایین.... آخ کاش زورم می رسید..... دائم کلاس می زاره با اون قیافش

ای خدا یه جوری این پسره رو از شایان دور کن من می دونم آخر این پسره شایان رو بدبخت می کنه

 

راستی یادم رفت شایان رو بهتون معرفی کنم این جریان مال پنج, شیش ماه پیشه یه روز جمعه خانوادگی رفتیم برغان , رفتیم تو یکی از باغهای اونجا دوتا تخت گرفتیم جاتون خالی.....

شایانم با خانوادش اومده بودن با خالش اینا بودن.....

اونا اون طرف رودخونه تخت گرفته بودن ماهم این طرف رودخونه......

بعد منو یکی از بچه ها رفتیم بالای کوه عکس بندازیم , شایانم اونجا وایساده بود منتظر پسر خالش , من اصلا متوجه نشدم اون اونجا وایساده.......

الکی جیغ زدم به یکی از بچه ها گفتم مار زیر پاته بیچاره شیش متر پرید هوا جیغ زد از ترس.....ماهم کلی بهش خندیدم

شایان داشت از خنده می مرد

از کوه اومدیم پایین, شایانم دیگه ول نکرد هرجا می رفتیم می یومد رفتیم کنار روخونه اونا اون طرف بود ماهم این طرف, شایان گفت وایسا من بیام اون طرف شمارمو بهت بدم یکی از بچه ها گفت اگه راست می گی از توآب بیا....

شایانم که سوسول می ترسید یه وقت خدایی نکرده موهاش خراب بشه

الهی بمیرم کفششو در آورد جوراباشم در آورد اومد پاشو بزاره تو آب گفتم نمی خواد بیخیال از رو پل بیا دلم واسش سوخت آخرشم که می خواستیم بریم هممون رفتیم تو آب موش آب کشیده شدیم منم از فرصت استفاده کردم رو سر شایان آب ریختم موهاش خیس شد دلم خنک شد , ولی گریش داشت در می یومد.

یه مدت باهم تلفنی حرف می زدیم , بعدشم قرار گذاشتیم......

من خیلی اذییتش می کردم

خط ثابتم سیصدوهشتاد هزار تومن قبض اومده قطع کردن خودمم بکشم حالاحالاها نمی تونم پرداختش کنم....به قول مامانم پول وراجی باید بدیم

شایانم گوشیش افتاده بود تو لیوان آب هرچی تو گوشیش بود پاک شده بود خطشم سوخته بود, یه خط دیگه گرفته بود منم که خطمو عوض کرده بودم شمارمو نداشت.... دوستم به امیرپویا دوستش زنگ زد گفت شایان خیلی بی معرفته اونم جریان رو گفت شماره شایان رو داد منم لج کردم بهش زنگ نزدم تا شایان شماره منو از دوستم گرفت بهم زنگ زدو عذر خواهی کرد اما یه جورایی من مقصر بودم....

منم خدایی دلم واسش خیلی تنگ شده بود اما بروز نمی دادم

راستش پسره خیلی خوبیه البته اگه دخترا بزارن....

یکم می ترسم چون دخترا زیاد  درو برش می چرخن می ترسم زیر پاش بشینن

اما نمی دونم باید چه جوری مراقبش باشم

من که هیچ وقت به پسرا اعتماد نداشتم به شایانم زیاد اعتماد نداره البته چیزی ازش ندیدم اما من اخلاقم اینجوریه دیگه به همه پسرا شک دارم, جالبه چون اونم اصلا به دخترا اعتماد نداره دائم به من شک داره همش با شماره های مختلف به من اس می ده زنگ می زنه......

اینم داستان یکی از اتفاقاتی که تو این مدت برام افتاده البته این فقط یکیش بود حالا یواش یواش همشو براتون می گم

البته حیف یه قسمت جالبش رو که خیلی باحاله رو نمی تونم بگم به خاطر بعضی مسائل......

 

 

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت15:21توسط هانیه | |

TinyPic imageسلام سلام سلامTinyPic image

TinyPic imageامشب تولد وبلاگمه TinyPic image

TinyPic imageعروسم یک ساله شدTinyPic image

 

وای خدا جون دوتا تولد پشت سر هم

عمرمون داره همین جوری می گذره یک سال از کله شقیام گذشت

اما هنوزم بزرگ نشدم

چه کارایی که تو این یک سال نکردم وقتی می خونمشون از خودم خجالت می کشم

امشب تولده عروسکمه خوشحال می شم بهمون سر بزنید

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت17:10توسط هانیه | |

الان که دارم این پست رو می نویسم اصلا حال درست و حسابی ندارم

کاش می تونستم بگم چی شده اما به خاطر بعضی از مسائل نمی تونم توضیح بدم

 

 

شکست

من پذيرفتم شکست خويش را
پندهای
عقل دور اندیش را
من پذيرفتم که عشق افسانه است
این دل درد آشنا دیوانه
است
می روم شاید فراموشت کنم
با فراموشی هم آغوشت کنم
می روم از رفتنم دل
شاد باش
از عذاب دیدنم آزاد باش
گرچه تو تنهاتراز ما مي روي
آرزو دارم ولي
عاشق شوي
آرزو دارم بفهمي درد را
تلخي برخوردهاي سرد را
مي رسد روزي که بي من لحظه ها را سر کني
.
مي رسد روزي که مرگ عشق را باور کني
.
مي رسد روزي که تنها در کنار عکس
من
نامه هاي کهنه ام را مو به مو از بر کني

 

زنگ زدم جواب نداد یا در دسترس نبود یا اصلا جواب نمی داد

اس ام اسی که صبح بهم داده بود پاک حالمو بهم زده بود

فکر می کردم دوستش ندارم اما با اون اس ام اس بهم فهموند که بهش فکر می کنم

همین الان زنگ زدم جواب داد گفت تولدمه  به خاطر همین بود که از دستم ناراحت شده بود یادم رفته بود تولدشو بهش تبریک بگم 

عزیز دلم تولدت مبارک

امیدوارم هرجا که هستی و با هرکی که هستی همیشه خوشبخت و خوشحال باشی

ببخشید گلم من تو مقعییت خوبی نیستم  سر فرصت همه چیز رو برات می گم امیدوارم منو ببخشی

 

TinyPic imageFOR MY LOVETinyPic image

جشن تو جشن تولد تموم خوبیاست...

 جشن تو شروع زیبای تموم شادیاس..

 جشن تو طلوع یک روزه مقدسه برام..

 وقت شکر گذاریه بسوی درگاه خداست...

  عزیزم تولد مبارک..

عمر من تولدت مبارک..

مهربونم تولدت مبارک..

قشنگم تولد مبارک..

گلم تولدت مبارک..

جون من تولدت مبارک.

امید من تولدت مبارک..

زندگیه من تولدت مبارک..!!

امیدوارم سالهای سال با دلی خوش و شاد زندگی کنی..

 خدا رو به خاطر اینکه به تو زندگی بخشیده شکر میکنم

 و از اینکه مهر تو  رو تو دلم گذاشت ازش ممنونم

 

 

  قربونت بشم کادوی من سر جاشه

کاشکی الان پیشه هم بودیم غرق بوسه می کردمت

 

 

مي دوني فرق تو با عشق زندگي و گل چيه ؟عشق يك كلمست ولي تو معني اوني .زندگي اجباره ولي تو دليل اوني .گل يه گياهه ولي تو عطر اوني

 

 

 

خیلی دوست دارم امیدوارم منو ببخشی عزیز دلم

 

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت20:44توسط هانیه | |

یکی از نمادهای مقدس مسیحیت، تصویر پلیکان است. دلیلش ساده است: پلیکان هرگاه هیچ غذایی برای خوردن نیابد، منقار خود را در گوشتش فرو می‌برد تا بچه‌هایش را غذا بدهد

استاد می‌گوید: ما اغلب قادر نیستیم برکتی را که دریافت کرده‌ایم درک کنیم . بارها نمی‌فهمیم خداوند برای سیر نگاه داشتن روح ما چه می‌کند. داستانی درباره پلیکانی وجود دارد که در یک زمستان سخت، گوشت خودش را در اختیار فرزندان‌ش گذاشت و خود را قربانی کرد. وقتی سرانجام از ضعف در گذشت، یکی از جوجه‌ها به دیگری گفت: بالاخره راحت شدیم! دیگر داشتم از خوردن غذای تکراری خسته می‌شدم

مکتوب، پائولو کوئلیو، برگردان آرش حجازی، انتشارات کاروان

 

 

 

 

مطمـئن باش که خداوند تو را عاشقانه دوست دارد... چون در هر بهار برایت گل می فرستد و هر روز صبح آفتاب را به تو هدیه می کند. پروردگار هستی با این که می تواند در هر جائی از دنیا باشد ، قلــب تو را انتخاب کرده و تنها اوست که هر وقت بخواهی چیزی بگوئی گوش می کند

+نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت21:26توسط هانیه | |